تبليغاتX
آتیشی

بیخیال

آتیشی کلش داغ کرده متن وودی آلن دستکاری کرده!!! 

و اما کمک شما دوستای عزیزم:

اگه قرار بود نمایشنامه مرگ در میزند( وودی آلن ) رو جور دیگه ای بنویسید چه تغییری تو داستان ایجاد میکردید؟

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 16:40 نويسنده مصی |
سلام. سال نو همگی مبارک. ببخشید ک دیر میام. مرسی ک هستین. دوستون دارم و سال خوبی براتون آرزو 

میکنم.

سال

و

حال

و

فال

خوش

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 23:4 نويسنده مصی |

دیشب بود که فهمیدم هیچ همه ای پر نیست...و خنده بر هر درد بی درمان دوا نیست...

دیشب بود که فهمیدم گریه آدم را سبک نمیکند وقتی سنگینی سکوت تو  مرا به ته دریا

می برد...

ساعتی پیش بود که فهمیدم شادی های مردم مرا متعجب می کند که هنوز به افتادن

بچه هاشان وقتیچهار دست و پا راه می روند می خندند...

دیشب دانستم که تو فقط در من جمع میشوی و تفریق نداری...

امشب فهمیدم که دیشب را فردایش به یاد می اورم...

آه... که چه شبی است امشب...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 23:13 نويسنده مصی |
چیزای جدید از جشنواره تیاتر استانی امسال یاد گرفتم که فکر کردم بهتره بیام اینجا بنویسم...

شاید برای دیگران هم مفید باشه....

مثل چی؟

مثل اینکه یه جای نمایشت باید تاکید میکنم (باید) به دفاع مقدس مربوط باشه که کارت داوری شه.

اگه مربوط بود که شک نکن قبل از اینکه پات به سن برسه اونا میخوان که بری بالا...اما اگه مثل ما تصمیم

گرفتی شاه لیر اجرا کنی و بازیگرای زنت خواهر بسیجی نبودن اصلا به داوری کارت فکر هم نکن! 

آقای صالح آبادی نابیناست اما همیشه تیاترای استان دنبال میکنه ...توی جلسه نقد و بررسی گفت:

فکر کنم تو انتخاب اسم جشنواره اشتباه کردید! اسم این جشنواره رو باید دفاع مقدس میذاشتید نه استانی!

90درصد کارا دفاع مقدسی بودن!2تا کاری که برای منطقه ای انتخاب شد هم همینطور!

کارایی که اصلا درخور جشنواره منطقه ای نیستن!

و چه داوری هایی....

برای خودمون ناراحت نیستم. برای اون تماشاچی نراحتم که میاد کارای منطقه ای رو ببینه...و برای گرگان ...

آقای آذرنگ تنها داوری بود که بعد از نتایج اختتامیه ناراحتی رو تو چهرش دیدم...بعد از اختتامیه اومد پیشمون و

تک تک پسرامون بوسید و گفت: شما عالی بودین.اما من جز داورای این جشنواره بودم و نمیتونم چیزی بگم...

وتئاتر داره به کجا میره...

+ تاريخ شنبه سی ام مهر 1390ساعت 11:34 نويسنده مصی |
من رفتم...نمیدانم چه فصلی باز می آیم...تاب می آورم یا نه...من

فقط میدانم چو زیر دستان به دستور مقامات میروم...به چشمان

شاهی که دم میگیرد و باز دم میبخشد...کسی صدا میزند...این

راه که میروی از کجا میگذرد؟پاسخش میگویم:از هر جا!میپرسد:

این یکی هموار است؟بن بست نیست؟

تردید وجودم را می بلعد ...

ساکت غریبه!

من توان چرخیدن ندارم! پوز خندی میزند که خوب میدانم چرا؟

دیروز خودش هم از همین راه میرفت!!!

این غریبه چقدر شبیه دیروزم می خندد...مثل آن وقتا که پاهایم

چون اسبان سرکش می دویدند و نمیرسیدند...

سالهایی که برای شکستن پاهایم گریستم...

شب هایی که به اسب بودنم خندیدم...

و معاشقه ای که پنداشتم بی تکرار است...

باز میخندد قاه قاه...

پاهایم می ایستند و میروم به استقبال خود دیروزم...

من به این معرکه باز گیر افتادم...

گویی هرگز ندویدم...نشکستم...نگریستم...میروم جایزنیست...

میدوم به همان کوچه ها که دیروزم گفت بن بست است!

شاهنامه هم خواندنش به از آخرش...

چه تفاوت هست در لذت برد یا که بازی؟چه بسا لذت بازی

گران تر!!!





+ تاريخ چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 0:0 نويسنده مصی |
یادداشت کارگردان نمایش ماه زدگان:(برنده اول جایزه کارگردانی بازیگری

مردو طراحی صحنه از جشنواره سراسری ماه)

همه آنچه میبینید شاید تنها گفتگویی است از شرم و ترس حاکم بر زمین که

در سایه زیبایی فروخفته است...

پیشنهاد میکنم این نمایش ببینید...بازی جذاب آقای تشکر با اون صدای

پر حجمشون جلوه خاصی به نمایش داده...

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 0:36 نويسنده مصی |
اگه جلو اسم وبلاگم = بذارم اونطرف مساوی چی مینویسید؟

 

+ تاريخ سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 23:13 نويسنده مصی |
امروز می خواهد اسباب کشی کند...

میگوید فردا که بیاید خانه ام تنگ است...

دیروز هم که می رفت همین را گفت...

نمی دانم فردا چیست که همه را از حال می برد...!

کاش هوس قایم باشک بازی کند...

چشمانم را ببندم و او پنهان شود...

وعقربه های ساعتم در حال باستد و عشق بازی کند با امروز...

کاش لحظه خود را به بازی بگیرد... 

وفردا حسادت کند که امروز نیست... 

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 22:27 نويسنده مصی |

+ تاريخ جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 1:10 نويسنده مصی |
دوستای گلم امدم بگم لطفا نظر خصوصی نذارید

مخصوصا تو محسن

+ تاريخ شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 21:4 نويسنده مصی |
مردی که با انگشت پایش همان رفتاری رادارد که با دلش باید هم از درد  

 میخچه فریاد بکشد... وخوابش بدل به بیداری شود زیرا تاکنون هرگز زن

خوشگلی نبوده که به آیینه دهن کجی نکرده باشد...

وچقدر شکسپپر قشنگ می نویسه...

+ تاريخ جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 0:20 نويسنده مصی |
ترس خون مرا به چاقو برد...غافل که روحم می درد...
+ تاريخ جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 0:7 نويسنده مصی |
دارم از تپه های سبز بالا میروم... گویا فصلی در آغوش زندگی جان میگیرد و

مرا به بلندای این تپه میرساند...

دستانم را به نشانه این فصل زیبا به سویت دراز میکنم...

+ تاريخ سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 13:39 نويسنده مصی |
هر سال شروع قصه ایست...

قصه ات بی غصه باد...

سال نو همگی مبارک. اینم یه ماچ آبدار واسه همتون

ببخشید که دیر می آپم.مسافرت بودم.جاتون خالی بود.الانم که امدم باز

مهمون داریم...

یه زمانی مردم چقدر از دیدن مهمون خوشحال می شدن ...الان من یکی که

 حوصله ندارم.

آخه حس میکنم  هیچکی واقعا دلش برای اون یکی تنگ نشده اما مجبوری

 همدیگر ببوسی و......

بگذریم...

راستی کیا واسه جشنواره دفاع مقدس کار میدن؟

چند روز پیش با بچه ها حرفش بود. دوستم داره متنشو کامل میکنه.تا ۱۵

فروردین باید متن بفرستیم. 

وااااااااای که  تیاتر چقدر دوست داشتنیه....

+ تاريخ سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 13:34 نويسنده مصی |
 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 12:50 نويسنده مصی |
امید دارم به ستارگانت در شب های زندگی و نا امیدم از استواری پاهانم

برای دیدن صبح نو...

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 12:41 نويسنده مصی |
من اومدم

اونجوری نیگام نکنیننبودم خبرفته بودم جشنواره دانشجویی تیاتراونجام که بودیم

صبح تا شب درگیر اجرا دیدن بودیم و فرصت رقصیدن هم نداشتیم! چه برسه به آپیدن!!!

 راستی یه متن کوتاه نوشتم که میذارمش تو وبم.ببخشید که عالی نمی نویسم اما قول میدم

بهترشم.

البته آخرین باری که بقولم عمل نکردم دیروز بود. قیافه دوستمو ببینین

م ص ص صیییییییییییییییییییییی!!! میدونی ساعت چنده؟!!!!

من

اون

من ببخشید یه مشکلی پیش امده بود خب. ببخشید

اینم بگم که اینا ربطی به بد قول بودنم نداره هااااااا 

و خط بیشتر نیست بابا. خودم لوس کردم 

خسته ام...

از کاشتن و رفتن...

از بهت چشمانم وقتی طوسی سفید را سیاه کرد برای اثبات

حظورش...

خسته ام از تو که در منی و من بی خانمان...

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 10:49 نويسنده مصی |
اگه قرار باشه ادامه بدی چی مینو یسی؟

سپیدار گلویم...

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 21:25 نويسنده مصی |
کجا روز من در رود تو جاری شد که دریا شدیم و به هیچ ساحلی

نرسیدیم...

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 21:23 نويسنده مصی |
شاید زندگی اسباب کهنه مردی باشد که

 در کوچه ها هر روز انار میفروشد...

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 21:21 نويسنده مصی |
بعد از مدت ها تیاتر دیدم...

نمایش (روال عادی )به کارگردانیه دکترخاکی و بازی فوق العاده

دکتردلخواه و استاد ایوب آقا خانی.

۱ساعت تموم تماشاچی رو نگه داشته بودن بدون هیچ حرکت

اضافی!!!از اول تا آخر نمایش بازیگرا روی دو تا صندلی نشسته

بودن! وبازیگرا میدونن که چه کار سختیه!!

جدامحشر بود و چقدر نگران شدم برای تئاتری هایی که میگفتن کار 

رادیوییه... نمیدونم چرا اینطور جا افتاده که بازیگر تئاتر باید مثل

دلقک سیرک هی ورجه ورجه کنه...

اینکار قبلا در سایه در تهران اجرا شده بودو جز کارای فجربود که

 درگرگان اجراشد.وپیشنهادم به  دوستای خوبم اینه که 

اینکارحتماببیننن چون واقعا درحین اجرا آموزش میبینی...

+ تاريخ جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 10:35 نويسنده مصی |
 

توقیف شدن نمایش هداگابلر هم عجب توپی خورده هاااا!!!

این تئاتری های مفلوک کلی جون میکنن یه کار اجرا کنند-از ۷خان

رستم رد میشن که دست آخر بگن شما مبتذلید و .....(مراجعه شود

 به وبلاگ دوستان خوبم "سیما چه" و "وبلاگی برای علاقه مندان 

 تئاتر و نمایش نامه نویسی" که زحمت پست این مطلب  کشیدن.

اونجا شرح کامل داستان هست...

نه اینکه واقعا توی جامعه ما خیانت نیست!!!! بهشون توهین شده..

 

چند شوهری هم هست فقط تو شناسنامه ها ثبت نمیشه!!!

ولی همیشه حقیقت تلخه دیگه...

اصلا همه اینا درست.نمایشنامه غیرشرعی بوده.نمایشنامه ای

که اینقدر مشکل داشته واسه چی مجوز گرفته؟؟؟!!!!

 

دوستان تئاتری اینجا ایران است!!! 

 

وتئاتر در ایران ...

 

وحید رهبانی عزیز(نویسنده و کارگردان )نمایش هداگابلر یادت

رفت داری برای کیا کار میکنی...!

 

هنر نزد ایرانیان است و بس!

اما

هنر ه.................................؟؟؟!

+ تاريخ سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 2:32 نويسنده مصی |
دوستان بحث سیاسی نیست !!!

متخصصان تئاتر باید از مسا ئل اجتماعی-سیاسی آگاهی داشته باشند

بقول تایرون گاثری:

(اگرشما یک شهروند مطلع باشیدشما یک تئاتری منصف حقیقت جو و

حقیقت گو خواهید بود)

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 1:45 نويسنده مصی |
پیرو داستان یارانه ها

کتاب کی پنیر منرا جا به جا کرده رو به دوستان عزیزم پیشنهاد

میکنم.با خوندن این کتاب یاد میگیریم که از تغییرات نترسیم.

چه بخوایم چه نخایم این اتفاق افتاده. اینجوری لا اقل کمتر 

آسیب می بینیم.

دوستای گلم که این کتاب خوندن لطفا بگن کدوم یکی از شخصیت

های داستانن؟

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 1:34 نويسنده مصی |
باور کن خواهرم زمین گرد نیست...

چهار خانه ایست که در هیچ خانه اش ما نیستیم...

دوستای عزیز ۱هفته نیستم.دلم براتون تنگ میشه.برگردم حتما

بهتون سر میزنم.دوووووووووووووووووستون دارم.

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 20:35 نويسنده مصی |
تقدیم به دوست و همکار خوبم محسن مقامی

متن زیر متعلق به محسن مقامی(نوبسنده و کارگردان) برتر استان گلستان می باشد که

تصویر متن هایش  ...

د برای دلتنگی...

میان حروف الفبا می چرخیدم...

کاف را برداشتم برای کوزه گر کهنه کار کهنسال...

گاف را برداشتم برای گیاهان صحرایی که می رقصند زیر نور های

همیشه...

دال را برداشتم برای دلتنگی های  بی حرف...بی نقطه...سردر

گریبان...

برای رازهای نهفته در دلتنگی ها...

میم را برداشتم برای مر کب و قلم...برای مرگ کبوتر...برای مشق

پر غلط روز هایم...

ب را برداشتم برای بیگانگی ام با این جغرافیای طنز آلود بی حضور

 تو...

ت را برداشتم برای تو...و حضورت در تمام الفبای من...

لام را برداشتم برای لبخند...بر لبان خشک و کویری که میان لبهایت

پرسه می زند...

عین را برداشتم برای عشق...که می تپد باتو...در کرانه بی پایان

دریاهای همیشه...

به غین که رسیدم غصه از راه رسید...خسته و خاکی...باکفش

 هایی از جنس زمین...

تورا از میم من جدا کرد...ولام را از لبخند برداشت... برگلوی کوزه گر

کهنه کار کهنسال نشست...

برعبور اشک و ترانه بی پاسخ...برتکرار این شب های همیشه...

برمجرای نابالغ عشق نو رسیده پنهان در چروک سینه تنگ

من...

چون تاکی کهنسال به استخوان نارسم

و چرخاند مرکب و قلم را...

آه...آه...بر این ویرانه نشست...و کوزه گر نشست...و گیاهان صحرا

 فرو نشستند...

ت به تمام رسید... تمام شده...

ه برای همیشه...

 

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 22:42 نويسنده مصی |
چی بگم؟دوستان عزیز باتجربه تئاتری!!!!!!درباره من نظر دادن که

مصی تسلیم کارگردان نمیشه و این خیلی برای یه بازیگر

بده!!!! حالا من موندم حرف دوستان اهل فن رو باور کنم یا

چخوف رو!!!!!که معتقد بود:بازیگری که از خودش چیزی

ندارد متن را از بر میگوید و میزانسن های کارگردان را اجرا میکند

فقط یک کار چاق کن است!

منم باهاش موافقم.جهت اطلاع دوستانی عرض کردم که نقد های

علمی میکنند!!!!!!!!!!کی گفته بازیگر خوب باید تسلیم کارگردان شه

پس خودش چی میشه کارشناسان عزیز؟!

بد بختانه امروز بیشتر بازیگران اینطور فکر میکنند غافل از اینکه هر

نقش فرصتی است برای بداهه سازی و همکاری و همچنین

تشریک مساعی خلاقانه با نویسنده و کارگردان.

علاوه بر این همیشه بین دیالوگ ها و کنش ها فرصتهایی وجود

دارد که بازیگر باید از آن استفاده کند.

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 21:56 نويسنده مصی |
زخمی بر پهلویم است روزگار نمک می پاشدو من پیچ وتاب میخورم...و همه گمان میکنند که میرقصم.
+ تاريخ پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 17:57 نويسنده مصی |
نمیدونم بعضی ها واسه چی امدن تئاتر کار کنند؟انگیزشون چیه واقعا؟امروز جدا برای تئاتر غصه خوردم.

 هر کی از راه رسیده یه پکی هم به تئاتر زده.مظلوم واقع شده...لطفا غیر تئاتری ها درباره این مطلب

 نظر ندن.

 

+ تاريخ پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 17:54 نويسنده مصی |

میان خورشید های همیشه زیبایی تو لنگریست

خورشیدی که از سپیده دم همه ستارگان

بی نیازم میکند....

+ تاريخ پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 0:0 نويسنده مصی |